سفارش تبلیغ
صبا ویژن

فاطمه(س) نور ازلی،قدر ناشناخته
نه تنها قبر فاطمه مجهول است، قدر او نیز مانند قبرش ناشناخته است...

از شیشه نیست این دل اما احساس میکنم ترک برداشت دیروز...

وقتی چیزی مثل زمان یا فاصله یا دلتنگی....کش می داد حجم بغض هایم را...

از دیروز مثل...مثل کودکی شدم  که بهانه هایش دلیلی ندارد...

چیزی از تو نمیخواهد این دل...

فقط

اینکه

نفس

بکشد

در 

هوای 

حرمت

.

.

.

حرم آقا امام رضا


به فرش های صحن چشم بدوزد و با تمام گره ها نجوا کند...

به ایوان طلا دل ببندد و تکیه دهد به در های چوبی ورودی صحن انقلاب...

کفش هایش را به دست بگیرد و اذن دخول بخواند...

و از دور... از دور تعظیم کند و...

السلام علیک یا شمس الشموس...

 


[ پنج شنبه 93/11/2 ] [ 3:26 عصر ] [ محدثه فلاح ] [ نظر ]

نشست کرده ام در این نقطه از تاریخ...

نقطه ای عجیب و اسرار آمیز به نام اربعین...

دلم میخواهد وصل شوم چون قطره ای به این سیل خروشان که روزی دنیا را به هم خواهد ریخت...

زیارت اربعین میخوانم...

میخوانم و احساس میکنم در لامکان دنیای درونم تمام کائنات سرگشته ی امروزند...



اربعین



چه خوب که در این سرزمین متولد و اینگونه تربیت شده ام...

اینگونه که احساس میکنم همیشه بهتر خواهم شد...

حقیقتا نمیتوان عاشق این خدا نبود...


[ جمعه 93/9/21 ] [ 1:5 عصر ] [ محدثه فلاح ] [ نظر ]

هر روز نشان می دهی این موج خروشان را که به سمت اقیانوس راه می پیماید...

بی خستگی...

در نهایت شوق...

تشنه ی نوشیدن شراب ساقی شهید...

هر روز نشان می دهی این بیابان ها را که قطرات این موج گلستانشان کرده...

روزی به نام اربعین...جایی به نام کربلا...

و هر روز نشانشان میدهی...به رخ میکشیشان...

امروز 116 کیلومتر تا کربلا...

تو نشان میدهی و من میروم  میان جمعیت...

در میان هیاهو ها جاده ای بی نهایت است که با سر میدوم تمام مسیرش را...

بغضی دردناک میل انفجار دارد...من کفش هایم پاره است

اما با سر میدوم تمام این مسیر را...

سال ها آرزویم بوییدن هوای حرمت بود...حالا هی به زمین میخورم و هی بلند میشوم و باز با سر میدوم...

ستون بعد از ستون...خنده هایم اشک میریزند گاهی حس میکنم پا که نه با بالهایم میدوم این مسیر را...با سر میدوم...

زنی کودکش را درآغوش گرفته...پیرزنی با عصایش همسفر است...پسر بچه ای آب میدهد به تشنگان...

ومن فکر میکنم چشمم که به گنبد زیبایت افتاد جان میدهم...

 طاقتش را ندارم ارباب...میمیرم میان این پرچم های سیاه...میان این سینه زن ها


سر خم می سلامت شکند اگر سبویی


هنوز میدوم...تا انتهای این مسیر میدوم...با سر میدوم

اما...

برنامه تمام میشود...

چشمانم سیاهی میرود

پاهایم تیر میکشد

اشک های بی صدایم صورتم را خیس میکند

همین را میخواستی؟؟؟

که دلم را بسوزانی ...که هر روز نشانشان دهی؟؟؟ که هی نزدیک تر شدنشان را به رخ بکشی؟؟

و خودم را به خودم بنمایی که هر روز همین جا نشسته ام

خودم را در آغوش میکشم 

جا مانده ام...مثل همیشه...


اربعین


این پاها از بس خطا رفته اند به فرمان من نیستند

فقط یکبار صدایم کن با سر میدوم تمام این بیابان ها را...


[ یکشنبه 93/9/16 ] [ 5:31 عصر ] [ محدثه فلاح ] [ نظر ]

نزدیک است به انفجار برسد این دنیای خونین از بغض های ما...


فریاد خاموش ما در حنجره ی شما به گوش دنیا میرسد

وقتی آواز صدایتان سرود حرف های من است چرا جان را به پیش سخنان نابتان نثار نکنم؟؟

درونم هزار جوش و هیاهوست...هزار شمشیر...هزار جنگ...هزار بغض شکسته...

به خاطر نگاه آرام شماست که شمشیر غلاف کرده ام و آرام نشسته ام...

بازهم آنجا بنشین...روبه رویم و حرف بزن و دستان زخمیتان را تکان بده...

و من...اشک میریزم و شما ...تنها شما میدانی چرا...

آن آقای مسئول که جلوی صف نشسته و کت و شلوار به تن کرده و دکمه ی یقه را به زور بسته نمیفهمد...

آن آقایی که با فاصله ی کمی از شما نشسته و انگار قرن ها از دنیایتان فاصله دارد نمیفهمد...

آن یکی که محافظین زیادی دارد و با تمام دنیا مذاکره میکند نمیفهمد...

فقط شما میدانی چرا وقتی میگویی(بسم الله الرحمن الرحیم) اشک به چشمانم مینشیند...دستانم را گره میکنم و میل دارم جان بدهم پیش پایتان...


خیالم راحت است که شما راه بلد این مسیر صعب هستید...



 

 

 

 

 

پای درس استاد مهربان

شنبه...15 آذر...شبکه 3...ساعت 22:15


[ شنبه 93/9/15 ] [ 1:54 عصر ] [ محدثه فلاح ] [ نظر ]

این روزها فریادهایم را در سینه محبوس میکنم

این روزها را هل میدهم به امید فردایی بهتر

این روزها...آه از این روزها...

این روزها چادرم زیاد خاکی میشود

این روزها زیادی در کوچه ها زمین میخورم

این روزها خیابان ها بوی نم میدهند

آه از این روزها...

باید آه کشید...باید تمام دنیا را سوزاند با این آه...

باچه کسی باید سخن گفت این روزها؟؟!

خدایا...دلم به تو خوش است که میبینی...به بانویم خوش است که دست بر سرم میکشد

دلم به چادرم خوش است که محکم مرا دز آغوش گرفته...

پس میگذرانم این روزها را...

بانو...میشنوی؟؟

دلم اینجا را اینگونه نمیخواست...مگر نه اینکه ماهمه فرزندان شماییم و این چادر ارثیه ی شما برای ماست؟

پس این همه آزار و طعنه کنایه برای چیست؟؟

کجا غم های کوچک ما میرسد به مصیبت های بزرگ شما...اما احساس میکنم این دردها در امتداد زخم های شما در کوچه و چادر خاکی تان است...

گیج شده ام میان این دنیای بزرگ...این روزها نمیخواهم کسی را ببینم...نمیخواهم کسی مرا ببیند...

 

زیر چادرتان پناهم میدهید؟؟

 


این روزها...


[ چهارشنبه 93/8/21 ] [ 2:10 صبح ] [ محدثه فلاح ] [ نظر ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

ای علی! بدان که خداوند نور مرا آفرید..و او تسبیح گوی خداوند بزرگ بود و آن را در یکی از درختان بهشت به ودیعت سپرد تا روزی که به دنیا آمدم...من از آن نورم آنچه را که بوده و هست و هنوز نیامده است، می دانم...ای علی! مومن به نورخدا می نگرد...
امکانات وب


بازدید امروز: 0
بازدید دیروز: 17
کل بازدیدها: 19239
iv id=rightmenu>
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
لینک های مفید
آرشیو مطالب
امکانات وب

[ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ]